سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

جان من لختى سبک تر زن رکاب

 

 


خواهرش بر سینه و بر سر زنان   
رفـت تا گـیرد بـرادر را عنان  
سیل اشکش بـست بر وى راه را 
دود آهش کرد حـیران شـاه را 
در قفاى شاه رفتى هـر زمـان 
بانگ مهلا مهـلااش بر آسمـان 
کاى سوار سرگران کم کن شتاب 
جان من لختى سبک تر زن رکاب 
تا ببـوسم آن رخ دلـجـوى تو 
تا بـبویم آن شـکـنج مـوى تو 
شه سراپا گرم شوق و مست ناز 
گوشه چشمى بدان سو کرد بـاز 
دید مشکین مویى از جنس زنـان 
بر فلک دستى و دستى بر عـنان 
زن مگـو مرد آفرین روزگـار 
زن مگو بنت الجلال اخت الوقار 
زن مگو خاک درش نقش جبـین 
زن مگو دست خدا در آسـتـین 
* * *
پس ز جان بر خواهر استـقبال کـرد 
تا رخـش بـوسد الـف را دال کـرد 
همچـو جان خود در آغـوشش کشید 
این سخـن آهسته در گـوشش کـشید 
کاى عـنـان گیر من آیا زیـنـبـى؟ 
یـا کـه آه دردمـنـدان در شـبـى 
پیش پـاى شـوق زنجیـرى مـکـن 
راه عـشق است عنان گـیرى مـکن 
با تـو هستـم جـان خواهر هـمسفر 
تو به پا ایـن راه پویى مـن به سـر 
خانه سوزان را تو صاحب خانه باش 
با زنان در هـمرهـى مردانه بـاش 
جان خـواهـر در غمم زارى مکـن 
با صـدا بـهـرم عـزادارى مکـن 
هست بر من نـاگـوار و ناپـســند 
از تـو زینب گـر صـدا گردد بلـند 
هر چه باشـد تو على را دخـتـرى 
ماده شیرا کى کـم از شـیـر نـرى 
با زبـان زیـنـبى شه آنچه گـفـت 
با حسینی گـوش زینب مـى شـنفت 
گوش عشق آرى زبان خواهد زعشق 
فهم عشق آرى بیان خواهد ز عـشق 
با زبـان دیـگـر این آواز نـیـست 
گوش دیگـر محـرم این راز نـیست 
* * *
اى سخنگو لحظه اى خاموش بـاش 
اى زبان از پاى تا سر گـوش باش 
تا بـبـینم از سر صدق و صـواب 
شاه را زینب چه مى گوید جـواب 
* * *
عشق را از یک مـشیمه زاده ایـم 
لب به یـک پـستان غم بـنهاده ایم 
تـربیت بـودت بر یک دوشـمـان 
پرورش در جیب یک آغـوشمـان 
تا کنیم ایـن راه را مسـتانه طـى 
هر دو از یک جام خوردستـیم مى 
تو شهادت جستى اى سبط رسـول 
من اسیرى را به جان کردم قـبول

عمان سامانی 




تاریخ : چهارشنبه 92/9/6 | 7:43 عصر | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر
       

  • paper | پرشین تم | خرید بک لینک