سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

دخترم با تو سخن میگویم ...

دخترم با تو سخن میگویم                                               

   گوش کن با تو سخن می گویم                                                                              

 زندگی در نگهم گلزاری است                                                                      

 و تو با قامت چون نیلوفر                                                                    

 شاخه ی پرگل این گلزاری                                                          

 من در اندام تو یک خرمن گل می بینم

  گل گیسو ، گل لبها ، گل لبخند ِ شباب

  من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم

   گل عفت ، گل صد رنگ امید

   گل فردای سپید

   میخرامی و ترا می نگرم

   چشم تو آینه ی روشن دنیای من است

    تو همان خُرد نهالی که چنین بالیدی

    راست چون شاخه ی سرسبز و برومند شدی

    همچو غنچه درختی همه لبخند شدی

    دیده بگشای و در اندیشه ی گل چینان باش

    همه گلچین ِ گل امروزند

    همه هستی سوزند

     کس به فردای گل باغ نمی اندیشد

     آنکه گردِ همه گلها به هوس می چرخد

     بلبل عاشق نیست

     بلکه گلچین ِ سیه کرداری است

     که سراسیمه دَوَد در پی گلهای لطیف

      تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد بر خاک

      دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

       تو گل شادابی

       به ره باد مرو

      غافل از باغ مشو

      ای گل صد پَر ِِ من

       با تو در پرده سخن میگویم

       گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ

       گل پژمرده نخندد بر شاخ

       کس نگیرد زگل مرده سُراغ !

       دخترم با تو سخن میگویم

 وحیدی




تاریخ : سه شنبه 90/3/31 | 11:25 عصر | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر

با دردم بساز

ای امید، ای اختر شب های من!
نغمه ات افسرد بر لبهای من.
شمع من آغاز خاموشی گرفت،
عشق من گرد فراموشی گرفت.
در نگاهم شعله های شوق مرد،
در درونم آتش پنهان فسرد.
غنچه ی شاداب من بی رنگ شد،
گوهر نایاب من چون سنگ شد.
روزگاری بود و روزم سر رسید؛
روزها بگذشت و شامم در رسید.
کس چه می داند شبم چون می رود،
از دو چشمم جویی از خون می رود.
دوستان! فریاد من فریاد نیست؛
غیر آهی از دل ناشاد نیست.
تا ز یاران بی وفایی دیده ام،
جسم و جان را در جدایی دیده ام.
آشنایان آشنایی شان کجاست؟
همدمان از هم جدایی شان چراست؟
عشق را وقف هوس ها ساختند،
گاه ِ سختی دوستی نشناختند.
ای امید، ای اختر شب های من!
نغمه ات افسرد بر لب های من.
ای امید، از نو شبم را روز کن؛
روز کن وان روز را پیروز کن!
راحتی ده این روان خسته را،
گرم کن این پیکر یخ بسته را.
همچو مهتاب از دل شامم درآ،
ورنه می میرم درین ظلمت سرا.
وه! که دیگر نغمه هایم زنده نیست؛
از من اینسان نغمه ها زیبنده نیست.
چون مُرکب رنگ زن بر خامه ام؛
اندک اندک جلوه کن در نامه ام.
باز در گوشم نواها ساز کن،
این چنین با من سخن آغاز کن:
کان دلت از دشنه های درد، ریش!
بی محابا می خوری از خون خویش.
گر دو تن پیمان خود بگسسته اند
دیگران پیمانه را نشکسته اند
گر دو تن آلوده دامان زیستند
دیگران آلوده دامان نیستند.
باوفا یاران فراوانند باز
همچو مَه پکیزه دامانند باز
مهربانان مهربانی می کنند
گاه ِ سختی سخت جانی می کنند.
ای امید، ای اختر شام دراز!
گر نسازم من، تو با دردم بساز.
ای امید، ای گلشنم را آفتاب؛
رخ متاب از من- خدا را- رخ متاب!
ای امید، ای جان من قربان تو،
بعد ازین دست من و دامان تو…

سیمین بهبهانی




تاریخ : یکشنبه 90/3/29 | 11:17 صبح | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر

نور و آرامش

نور و آرامش

چقدر جای تو خالیست! کجاست لحظه ی دیدار ؟

میان بغض،سکوتی ز جنس فریاد است،بیا که دیده تو را آرزوی دیدار است

تو از قبیله ی نوری ، من از تبار صبوری

تو از سلاله ی عشقی ، من از دیار نیاز

من از نگاه مانده به در خسته ام عزیز رویایی !

تویی نشسته به آدینه ام،بگو که می آیی !

اگر نگاه منتظرم را گواه می خواهی ، اگر شکسته دلی را بهانه می دانی

اگر سکوت غریبانه آیت عشق است،

اگر که صبر،صبر،صبر بهای دیدار است،

به جان غنچه ی نرگس تو را خریدارم،

نشانده مهر تو بر دل،به شوق دیدارم...

"
من عاشقانه تو را در نماز می خوانم،

شکوه نام تو را خوانده،باز می خوانم"

هزار پنجره از این نگاه لبریز است

بگو ! بگو که وقت طلوع ستاره نزدیک است !

نشانده مهر تو بر دل،خروش نام تو بر لب

نفس ز یاد تو ،بوی ترا گرفته است اینجا

بیا که عشق تو در سینه می کند غوغا !

نبودی تو غایب،طلوع فردایی

تو حاضری و ظهورت،حضور زیبایی

امید دیده ی روشن،ز دیده پنهانی

مرا به میهمانی چشمان خود نمی خوانی ؟




تاریخ : جمعه 90/3/27 | 1:25 عصر | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر

برای همچو شمایی نوشتن آسان نیست

   

برای همچو شمایی نوشتن آسان نیست

نه اینکه کار دلم نیست، نه فقط آن نیست

در آن مقام که حق وصف شانتان فرمود

مجال عرضه اندام بهر انسان نیست

اگر که دست به دامانتان نهادم هم

خداست شاهد من بهر غصه نان نیست

بهشت بی علویون جهنمی تلخ است

قفس به عشق شما جنت است، زندان نیست

شماست گفته تان عین گفته قرآن

وگرنه آنکه سر نیزه هاست قرآن نیست

ولایت است و امامت تمام هستی دین

که همچو پیکره ای ناتوان و بی جان نیست

شما که واسطه فیض حق تعالی اید

به جز رضایتتان هیچ شرط غفران نیست

امید آخر زهرا بیا که دورانی

به تلخ کامی این نسل و عصر و دوران نیست

مباد روز سیاهی که جدتان گوید

که آنچه از قلمش می تراود از جان نیست....

سیده فاطمه نوری




تاریخ : جمعه 90/3/27 | 8:25 صبح | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر

مولای ما نمونه ی دیگر نداشته است

مولای ما نمونه ی دیگر نداشته است

اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

 


وقت طواف دور حرم فکر می کنم

این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی

آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی شهر علم بود

شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است

انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود

یا جبرِِییل واژهء بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گمشده است

هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او

تقصیر من که نیست برابر نداشته است

سید حمیدرضا برقعی




تاریخ : پنج شنبه 90/3/26 | 12:10 صبح | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر

  • paper | پرشین تم | خرید بک لینک