تمام قصه از اینجا شروع شد
ازآن شبها که رویا;آرزو شد
همان رویای نزدیک سحر گاه
همان لبخندهای گاه و بیگاه
همان لبخندِ پشت قابِ تصویر
همان بارانِ عشق و دست تقدیر
تو یادت هست;عصر آشنایی؟
همان پیوند ِ شیرین ِ خدایی؟
دلت را با دلم همراه کردی
مرا از عاشقی آگاه کردی
دلم لرزید و عاشق گشت ناگاه
به تضمین نگاه هشتمین ماه!
صدایت را به گوش ِ جان خریدم
دگر چیزی به جز مِهرَت ندیدم
نگاهت تکیه گاهم گشت آندم
دو دستانت پناهم شد دمادم
حضورت شد پناه اشکهایم
هوایت شد امید لحظه هایم
از آن روزی که قلبم را سپردم
دمی تردید بر عشقت نبُردم!
ولی امروز قلبم پُر زِ آه است
نگاهم کن;نگاهم بی پناه است!!
پناهت را نگیر از اشکهایم
امیدم را نگیر از لحظه هایم
تمام دلخوشی هایم فدایت
مرا خالی نکن از لحظه هایت...
فرناز نورائی
تاریخ : پنج شنبه 90/3/5 | 8:29 عصر | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر
.: Weblog Themes By Pichak :.