...و خوشبختی شاید بغضی باشد
دلم گرفته است
و پنجره
خوشبختی سبز درختان کهن را
باور می کند
روزها می گذرد
و من خودم را از یاد برده ام
بی گمان اگر در آینه بنگرم
موهای آشفته ام
مرا می ترساند
چه روزهائی
چه روزهائی که من در آینه زیسته ام
چه روزهائی که من در آینه خندیده ام
و چه روزهائی که من در آینه گریسته ام
و امروز
آینه
سفر
تنهائی...
چقدر خسته ام
و وهم تنهائی مرا بسوی پنجره می کشاند
این مردان
به اشتیاق چه چیز است
که اینگونه پر شتاب
در گذرند؟
کدام وسوسه ذهنشان را
چنین به خود داشته است
که پنجره را
از یاد برده اند؟
چه روزهائی
چه روزهائی
دلم می خواهد
بنشینم و برای روزهائی که رفته است
برای روزهائی که دیگر باز نخواهد گشت
در دستمال ابریشمین پدرم
بیقرار و کودکانه
گریه کنم
چقدر دلم می خواهد
زبان گلها را می دانستم
چقدر دلم می خواهد
می شد که با درختها
حرف می زدم
درختها باید بدانند
گناه از آن کسی است
که ایمان ندارد
چقدر دلم می خواهد
می شد که با گنجشکها می پریدم
گنجشکها باید بدانند
ندامت برای کسی است
که در جهت باد می پرد
باید یقین داشت
باید گنجشکها را ستود
***
از پنجره پیداست
شب سیاه
و آسمان غمین
و ستاره
ستاره
ستاره
چه پهنه ی وسیعی
چه گستره ی عظیمی
چشمان من اگر به وسعت آسمان بود
خوشبختی را می توانستم ببینم
و خوشبختی
خوشبختی
شاید که خوشبختی
آن پنجره ی کوچک تاریکی است
که هر صبح به سوی فجر باز میگردد
شاید که خوشبختی
بغضی است
که با اشکهای من
از پنجره
خواهد ریخت
شاید که خوشبختی آن حس گم شده ی مغشوشی است
که مرا وا می دارد
پرده ها را بکشم
و دنیا را
با آنهمه وسعت
به فراموشی و یک لحظه ی تنهائی بفروشم
آه....
چقدر خوشبخت باید بود
وقتی که سفر در پیش است
و مسافر
تنهائی را می داند
چقدر خوشبخت باید بود؟
اکبر ذوالقرنین
.: Weblog Themes By Pichak :.