خـواب


خـواب

تو خواب دیشب من پری شدی نشستی

شیشه عمر درد و کنار من شکستی

خوش اومدی مسافر منم غریبه هستم

منم اسیر و خسته رو بال شب نشستم

تو گفتی ابرا باما غریبه‌ها می مونن

واسه دلای عاشق شعر سفر می خونن

تو گفته بودی هرگز جدا نمی شی از من

جدا شدی نگو نه! چشات دروغ نمیگن

تو رفتی و نموندی ولی هنوز اسیرم

می دونم آخرش باز منم آتیش می گیرم

حالاچشای خستم فقط تو رو می بینن

بیا بذار دو تا پام تو باغ تو بشینن

بذار حالا که خوابم دست تو رو بگیرم

کی می دونه چی می شه ،شاید فردا بمیرم

 

(ام.خزان)

 

ام البنین بهرامی




تاریخ : شنبه 90/3/7 | 9:32 عصر | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر

  • paper | پرشین تم | خرید بک لینک