در آن شبهای تار از بیقراری

در آن شبهای تار از بیقراری   چو بسیاری بنالیدم بزاری
مگر کز آه من سرو گلندام   صدائی گوش کرد از گوشه‌ی بام
بر آن نالیدن من رحمت آورد   خرامان رو به نزدیکان خود کرد
یکی را زان پریرویان طناز   حکایت باز میپرسید در راز
که این مسکین سودائی کدامست   کز این دردسرش سودای خامست
ز کوی ما کرا می‌جوید آخر   به گرد ما چرا می‌پوید آخر
که کردش اینچنین بیخواب و آرام   کدامین دانه افکندش در این دام
که زینسان بیخور و بیخواب کردش   که از غم دیده‌ی پر خوناب کردش
کدامین غمزه زد بر جان او تیر   که با نخجیربانش کرد نخجیر
کدامین سیل بگرفتش گذرگاه   کدامین شوخ چشمش برد از راه
جوابش داد کین دل داده از دست   به کوی ما درآید هر شبی مست
گهی در خاک غلطد همچو مستان   گهی سجده برد چون بت پرستان
کسی زو نشنود جز ناله آواز   ز شیدائی نگوید با کسی راز
درین دردش کسی فریادرس نیست   به غیر از آه سردش هم‌نفس نیست
همه وقتی در این شب‌های تاری   گهی نالد گهی گرید بزاری


عبیدزاکانی




تاریخ : دوشنبه 90/3/9 | 11:26 عصر | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر

  • paper | پرشین تم | خرید بک لینک