به نام آن که جان را فکرت آموخت | چراغ دل به نور جان برافروخت | |
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن | ز فیضش خاک آدم گشت گلشن | |
توانایی که در یک طرفةالعین | ز کاف و نون پدید آورد کونین | |
چو قاف قدرتش دم بر قلم زد | هزاران نقش بر لوح عدم زد | |
از آن دم گشت پیدا هر دو عالم | وز آن دم شد هویدا جان آدم | |
در آدم شد پدید این عقل و تمییز | که تا دانست از آن اصل همه چیز | |
چو خود را دید یک شخص معین | تفکر کرد تا خود چیستم من | |
ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد | وز آنجا باز بر عالم گذر کرد | |
جهان را دید امر اعتباری | چو واحد گشته در اعداد ساری | |
جهان خلق و امر از یک نفس شد | که هم آن دم که آمد باز پس شد | |
ولی آن جایگه آمد شدن نیست | شدن چون بنگری جز آمدن نیست | |
به اصل خویش راجع گشت اشیا | همه یک چیز شد پنهان و پیدا | |
تعالی الله قدیمی کو به یک دم | کند آغاز و انجام دو عالم | |
جهان خلق و امر اینجا یکی شد | یکی بسیار و بسیار اندکی شد | |
همه از وهم توست این صورت غیر | که نقطه دایره است از سرعت سیر |
شبستری
تاریخ : دوشنبه 90/3/9 | 11:29 عصر | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر
.: Weblog Themes By Pichak :.