غزل عرفانی از دیوان امام

غزل عرفانی از دیوان امام

دریا و سراب

مارا رهاکنید در این رنج بی حساب

باقلب پاره پاره و با سینه ای کباب

عمری گذشت درغم هجران و روی دوست

مرغم بروی آتش.وماهی برون آب

حالی.نشدنصیبم ازاین رنج زندگی

پیری رسید غرق بطالت. پس از شباب

از درس و بحث مدرسه ام حاصلی نشد

کی میتوان رسید به دریا از این سراب؟

هرچه فراگرفتم و هرچه ورق زدم

چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

هان ای عزیز فصل جوانی بهوش باش

درپیری ازتو هیچ نیایدبه غیر خواب

این جاهلان که دعوی ارشاد میکنند

در خرقه شان به غیر"منم"تحفه ای میاب

ما عیب و نقص خویش و کمال و جمال غیر

پنهان نموده ایم .چوپیری پس خضاب

دم درنیار و دفتر بیهوده پاره کن

تاکی کلام بیهده گفتار ناصواب




تاریخ : پنج شنبه 90/3/12 | 12:39 صبح | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر

  • paper | پرشین تم | خرید بک لینک