سفارش تبلیغ
صبا

آمد از راه و کشید آرام عبا رویِ سرش

 

 

 

 

آمد از راه و کشید آرام عبا رویِ سرش
یعنی امروزست روزِ ناله هایِ آخرش
هر قدم رفت و نشست و دست بر پهلو گرفت
می کشد خود را به سویِ خانه مثلِ مادرش
رویِ خاکِ کوچه دنبالش اگر دقت کنی
بنگری آثاری از خاکی ترین بال و پرش
او زمین می خورد و می خندید بر حالش عدو
این هم ارثی بود که برده ز جدِّ اطهرش
صحن? جان دادن او روض? مستوره شد
حجره? در بسته می داند چه آمد بر سرش
بار دیگر صورت خاکی و دست و پا زدن
خادمش دید و ولی هرگز نمی شد باورش
یک بُنَیّ گفت و از کام پسر بوسه گرفت
از مدینه بهر یاری زود آمد دلبرش
کربلا بابا رسید امّا پسر افتاده بود
قلبِ شاعر آب شد در این دو بیت آخرش
هر چه قدر آغوش خود وا کرد اکبر جا نشد
تا که آخر در عبا پیچید جسم اکبرش
تا قیامت هم نمی فهمند اهل معرفت
از چه آمد دست بر سر بین لشگر خواهرش
شاعر:قاسم نعمتی




تاریخ : جمعه 91/10/22 | 7:30 عصر | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر

چه زیبا آمدنی بود و چه جانکاه رفتنی!

 

 

از مرحوم ملاعلی رشتی نقل کرده اند که فرمود:از زیارت کربلای معلا باز می گشتم، سوار قایقی شدم که عده ای از اهل حله نیز بر ان سوار بودند، آنها مشغول شوخی و خنده بودند و جوانی را استهزاء می کردند و مذهبش را به مسخره می گرفتند، اما جوان با سکینه و وقار، به آنان اعتنایی نمی کرد، آنچه جای تعجب بود آنکه با این همه،هنگام صرف غذا با آنان همراه شد و بر سفره ایشان نشست، منتظر فرصتی بودم تا از حقیقت امر جویا شوم

قایق در بین راه به جایی رسید که آب رودخانه کم شده بلإجبار همه پیاده شدیم و در کنار رودخانه به راه افتادیم فرصت را مناسب دیدم خود را به جوان رسانده درِ صحبت را گشودم و علت مسخره کردنِ آنها را جویا شدم

جوان گفت اینها همه از اقوام من هستند که از اهل سنتند، پدرم نیز سنی بود اما مادری داشتم شیعه و محب خاندان عصمت(ع) و خود در حله سکونت دارم و شغلم روغن فروشی است و جریان من از آنجا شروع می شود که سالی برای خرید روغن به همراه قافله ای به اطراف مسافرت کردم بعد از انجام کار در مسیر بازگشت قافله برای استراحت در بیابانی توقف کرد تا قدری خستگی راه را بگیریم و دوباره به راه ادامه دهیم ، در این حین خواب مرا ربود و چون بیدار شدم نه قافله ای دیدم و نه نشانی از او

تا چشم کار می کرد بیابان بود و سوز و گرما، راه را بلد نبودم و منطقه را نمی شناختم، ترس سراپای مرا به لرزه درآورد اما ماندن را صلاح ندیدم، شب در پیش بود و گرسنگی و عطش...

روغنها را باز کردم و به راه افتادم یکه و تنها بیابان را طی کردم اما گویا هرچه می روم دورتر می شوم و هرچه می جویم بیشتر گم می کنم، سختی و گرما،تشنگی و ترس از مرگ از چهارسو نهیبم می زدند، مضطر شدم با خود گفتم به بزرگان دینم متوسل شوم و از آنها کمک بگیرم و چون سنی بودم اولی را صدا زدم و التماسش کردم اما خبری نشد، به دومی متوسل شدم از او هم کاری ساخته نگشت و یکی یکی اما هیچ...

ناگهان چیزی به یادم آمد،آن قدیمها مادرم می گفت: ما یک امام داریم که هرکس او را صدا کند جوابش را می دهد و هر که از او یاری بطلبد یاریش می کند.بی پناهان  را پناه است و ضعیفان را دستگیر و اوست هادی هر گمشده...

اما او را نمی شناختم ولی آنگونه که مادرم او را می ستود و از رأفتش می گفت روزنی از امید در دلم گشوده شد، با خدای خود عهد کردم که اگر مرا جواب دهد شیعه خواهم شد، و بر درگاه لطفش تا ابد خواهم بود

بی امان ناله زدم و نام مقدسش را که از مادر به یادگار داشتم برزبان راندم و آن صحرای مرده را با نوای (یا اباصالح المهدی ادرکنی) به وجد آوردم، چنان از نامش سرمست بودم که سوز عطش از یادم رفت و آن سان گرم عشق بازی با یادش که ندانستم از کدامین سوی آمد تا خانه اش را جویم و یا نشانی از کویش یابم و...

در کنارم چون سروِ خرامان قدم برمی داشت، طایری طوبی نشین هم صحبت زاغی گشته بود، گرمی محبتش را به جان لمس می کردم و کلامش را با قلم سوز بر صحفه دل می نوشتم و.محو طلعتِ چون قمرش بودم ...از گذشته ها نفرمود، و دری از آینده به رویم گشود که سعادت را درآن یافتم

فرمود شیعه شو...و هزاران حرف که از نگاهش خواندم و بسیار نکته ها که از کلامش آموختم

چون زمان جدایی رسید آتشِ فراق را دیدم که شعله به دامنِ عطش می انداخت و هجران را یافتم که خاکستر مرگ به باد می داد، گفتمش از عطش به تو روی آوردم و از مرگ به تو پناهنده شدم و چون تو می روی دامنِ که بگیرم و از فراقت به که شکوه کنم؟ چه زیبا آمدنی بود و چه جانکاه رفتنی!

فرمود: اکنون هزاران درمند و بیچاره در اطراف عالمند که مرا می خوانند و من نیز به سوی آنان می روم

این کلام را شنیدم و کسی را ندیدم جز صحرا و سوز و تیغ راه ... و از دور درختانی که نشانی از آب بود و آبادی

برداشتی از حکایت 47 کتاب جنة المأوی

پس ای عزیز؛ دیدی که چگونه آنکه را عمری از او جدا بود،راهش داد وبه لذت دیدار، روحش بخشید و به فیض لقاء مفتخرش ساخت

مانیز به دامن مهرش چنگ بزنیم و حلقه کرمش بر در بکوبیم؛ و آستان لطفش به گونه بسابیم که اگر اقیانوس عفوش به خروش آید بار سفینه های گناه را غرق خواهد کرد، و بادبانهای هوا و هوس را درهم خواهد شکست و ما را به ساحل انسش خواهد رساند و ...انشاالله

الهم عجل لولیک الفرج

 




تاریخ : یکشنبه 91/10/10 | 1:30 عصر | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر
       

  • paper | پرشین تم | خرید بک لینک