در میخانه بروی همه باز هست هنوز
سینه ی سوخته در سوز و گداز است هنوز
بی نیازی است در این مستی و بیهوشی عشق
درِ هستی زدن از روی نیاز است هنوز
چاره از دوری دلبر نبود لب بَربند
که غلام دَرِ او بنده نواز است هنوز
راز مگشای مگر در بَرِ مست رُخ یار
که در این مرحله او محرم راز است هنوز
دست بردار ز سوداگری و بوالهوسی
دست عشّاق سوی دوست دراز است هنوز
نرسد دست من سوخته بر دامن یار
چه توان کرد که در عشوه و ناز است هنوز
ای نسیم سحری گر سر کویش گزری
عطر بر گیر که او غالیه ساز است هنوز
امام خمینی(ره)
خداوندا ترا شکر می گوئیم که به ما توفیق تلاش و کوشش دادی و به تلاش و کوششمان برکت عنایت فرمودی .
خداوندا تو را شکر می گوئیم که صبر و تحمل درمشکلات را به ما آموختی و توفیق توکل بروجود بی همتایت را نصیبمان کردی.
پروردگارا قلبهایمان را با یاد ذات بی مثالت آرامش بخش و دلهایمان را به نور ایمانت روشنایی.
ای بزرگ حکیم ما را از غرور و عجب و خودخواهی دورگردان.
بارالها ، ما را وسیله رساندن خیرو برکت و کمک به بندگان و آفریدگانت قرارده.
خداوندا داده هایت،نداده هایت و گرفته هایت را شکر که داده هایت نعمتند و نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان.
دعا کن دلم بوی باران بگیرد
و این درد جانسوز درمان بگیرد
دعا کن دلم رنگ آیینه گردد
و تنهایی از عشق پایان بگیرد
چکاوک به یک گوشه اش لانه سازد
شقایق ز شادابیش جان بگیرد
دعا می کنم تا که روزی بیاید
دعا کن سرم را به دامان بگیرد
دعا کن که دستان پر پینه ام را
به گرمی به آغوش دستان بگیرد
دعا کن که این سفره خالی عشق
به باریدنی طعمی از نان بگیرد
دعا کن که تنهاترین مرد دنیا
دمی همره عشق سامان بگیرد
دعا کن اگر می سرایم تو باشی
که با خنده هایت دلم جان بگیرد
محسن نصیری
اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد
آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقش زد ولی رگبار برگ زرد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟
هرچه با مقصود خود نزدیکتر میشد، نشد
هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد
هرچه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هرچه می پنداشت درمان است عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشکی زچشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد: زوجی فرد شد
بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر
عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد
کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد
سروده قیصر امین پور
خـواب
تو خواب دیشب من پری شدی نشستی
شیشه عمر درد و کنار من شکستی
خوش اومدی مسافر منم غریبه هستم
منم اسیر و خسته رو بال شب نشستم
تو گفتی ابرا باما غریبهها می مونن
واسه دلای عاشق شعر سفر می خونن
تو گفته بودی هرگز جدا نمی شی از من
جدا شدی نگو نه! چشات دروغ نمیگن
تو رفتی و نموندی ولی هنوز اسیرم
می دونم آخرش باز منم آتیش می گیرم
حالاچشای خستم فقط تو رو می بینن
بیا بذار دو تا پام تو باغ تو بشینن
بذار حالا که خوابم دست تو رو بگیرم
کی می دونه چی می شه ،شاید فردا بمیرم
(ام.خزان)
ام البنین بهرامی
.: Weblog Themes By Pichak :.