تقدیم به یار
یک سر زلف تو یارا به ثریا ندهم
طعم این عشق دل انگیز به دنیا ندهم
آنچنان نقش شده روی تو بر جام دلم
که تو را من به دو صد حوری زیبا ندهم
ای همه بود و نبود من دیوانه مست
عشقت از دست من عاشق شیدا ندهم
در نهان خانه قلبم گل حبت بشکفت
همه بستان به تو ای نوگل رعنا ندهم
خرقه در می زده و توبه شکستم هیهات
دل و دین جز به ره عشق تو مهسا ندهم
با خیال لب و آغوش تو مستم هر دم
بوسه قند تو بر کوزه سحبا ندهم
من واعظ ز تمنای تنت می سوزم
تو مگو دل به تو دیوانه رسوا ندهم
لب و آغوش وتن و جام می و یک سر زلف
جمله بر باد برفت روح تو (سارا) ندهم
وحید مویدی
جـــــاده و طول راه می بینم
خستگی نگــــــــاه می بینم
از مسیری که آمــــــدم امروز
عشق را جــان پناه می بینم
در ته چشمـــــــــهای با رانی
سیلی از اشک وآه می بینم
من پــــرم از گناه وگریه ودرد
خویش را رو ســیاه می بینم
هر چه باشد تو با منی انگار
من ترا رو بـــــــــراه می بینم
مرتضی واحدی فرمی
به نام آن که جان را فکرت آموخت | چراغ دل به نور جان برافروخت | |
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن | ز فیضش خاک آدم گشت گلشن | |
توانایی که در یک طرفةالعین | ز کاف و نون پدید آورد کونین | |
چو قاف قدرتش دم بر قلم زد | هزاران نقش بر لوح عدم زد | |
از آن دم گشت پیدا هر دو عالم | وز آن دم شد هویدا جان آدم | |
در آدم شد پدید این عقل و تمییز | که تا دانست از آن اصل همه چیز | |
چو خود را دید یک شخص معین | تفکر کرد تا خود چیستم من | |
ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد | وز آنجا باز بر عالم گذر کرد | |
جهان را دید امر اعتباری | چو واحد گشته در اعداد ساری | |
جهان خلق و امر از یک نفس شد | که هم آن دم که آمد باز پس شد | |
ولی آن جایگه آمد شدن نیست | شدن چون بنگری جز آمدن نیست | |
به اصل خویش راجع گشت اشیا | همه یک چیز شد پنهان و پیدا | |
تعالی الله قدیمی کو به یک دم | کند آغاز و انجام دو عالم | |
جهان خلق و امر اینجا یکی شد | یکی بسیار و بسیار اندکی شد | |
همه از وهم توست این صورت غیر | که نقطه دایره است از سرعت سیر |
شبستری
در آن شبهای تار از بیقراری | چو بسیاری بنالیدم بزاری | |
مگر کز آه من سرو گلندام | صدائی گوش کرد از گوشهی بام | |
بر آن نالیدن من رحمت آورد | خرامان رو به نزدیکان خود کرد | |
یکی را زان پریرویان طناز | حکایت باز میپرسید در راز | |
که این مسکین سودائی کدامست | کز این دردسرش سودای خامست | |
ز کوی ما کرا میجوید آخر | به گرد ما چرا میپوید آخر | |
که کردش اینچنین بیخواب و آرام | کدامین دانه افکندش در این دام | |
که زینسان بیخور و بیخواب کردش | که از غم دیدهی پر خوناب کردش | |
کدامین غمزه زد بر جان او تیر | که با نخجیربانش کرد نخجیر | |
کدامین سیل بگرفتش گذرگاه | کدامین شوخ چشمش برد از راه | |
جوابش داد کین دل داده از دست | به کوی ما درآید هر شبی مست | |
گهی در خاک غلطد همچو مستان | گهی سجده برد چون بت پرستان | |
کسی زو نشنود جز ناله آواز | ز شیدائی نگوید با کسی راز | |
درین دردش کسی فریادرس نیست | به غیر از آه سردش همنفس نیست | |
همه وقتی در این شبهای تاری | گهی نالد گهی گرید بزاری |
عبیدزاکانی
بهــــار آمد، جوانى را پس از پیرى ز سر گیرم ########### کنـــار یــــار بنشینم ز عمـــر خــود ثمرگیرم
بــــه گلشن باز گردم، با گل و گلبن در آمیزم ########### بـــه طرف بوستان دلدار مهوش را به برگیرم
خــــزان و زردى آن را نهم در پشت سر، روزى ########### کـــه در گلـزار جان از گلعذار خود خبر گیرم
پَـــر و بالــــم که در دىْ از غم دلدار، پرپر شد ########### بـــه فـروردین به یاد وصل دلبر بال و پر گیرم
بـــه هنگام خـزان در این خراب آباد، بنشستم ########### بهـــار آمــد کـــه بهـــر وصل او بار سفر گیرم
اگر ساقى از آن جامى که بر عشاق افشاند ########### بیفشـــاند ، به مستى از رخ او، پرده بر گیرم
غم مخور، ایّام هجران رو بهپایان مىرود ########### این خمـــارى از سر ما مــــىگساران مى رود
پــــرده را از روى ماه خویش، بالا مىزند ########### غمزه را سر مىدهد، غم از دل و جان مىرود
بلبل انـــدر شاخسار گل هویدا مىشود ########### زاغ بـــا صـــد شرمســـارى از گلستان مىرود
محفل از نــــور رخ او نورافشان مىشود ########### هر چـــه غیـــر از ذکــر یار، از یاد رندان مىرود
ابرها از نـور خـورشید رخش پنهان شوند ########### پــــرده از رخســــار آن سرو خـــرامان مىرود
وعده دیــدار نزدیک است، یاران مژده باد ########### روز وصلش مـــــى رسد، ایّام هجران مىرود
من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم ########### چشم بیمــــار تــــو را دیــدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم ########### همچــــو منصــور خــــــریدار سرِ دار شدم
غم دلدار فکنده است به جانم، شررى ########### کـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم
درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز ########### که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
جــــامــه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم ########### خــــرقــــه پیــــر خـــراباتى و هشیار شدم
واعـــظ شهــر کــه از پند خود آزارم داد ########### از دم رنــــد مــــىآلــــوده مــــَددکار شدم
بگـــذاریــــد کــــه از بتکــده یادى بکنم ########### مـــن کـــه با دستِ بت میکده، بیدار شدم
امام خمینی رحمت الله علیه
.: Weblog Themes By Pichak :.