نه مانده از تو صدایی، نه مانده تصویری

 

رفـیـق حادثـه‌هـایی بـه رنگ تـقـدیــری

اسیـر ثـانـیــه‌هـایی شبـیـهِ زنـجـیـــری

در ایـن رسـانـه‌ی دنیــا میـان بـرفـک‌هـا

نه مانده از تو صدایی، نه مانده تصویری

رسیـده سـن حضـورت بـه سـن نوح اما

شمـار مـردم کـشـتی نـکــرده تغـییـری

هـزار جمعـه‌ی بی‌تـو گذشتـه از عمـرم

هـــزار ســـال پـیــاپی دچــار تــأخیــری

شبیه کـودک زاری شـدم که در بـازار...

تو دست گمشده‌ها را مگر نمی‌گیری؟

کاظم بهمنی




تاریخ : جمعه 90/3/6 | 7:5 صبح | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر

وقتی دلم ز یاد تو سرشار می شود

 

غم روی غم به سینه تلمبارمی شود

وقتی دلم ز یاد تو سرشار می شود

ازبس نشسته ای به دلم شک نمی کنم

عشق ازصدای پای تو بیدار می شود

هر روز تا شبش به شما خیره می شوم

عمرم تمام صرف همین کار می شود

گفتند رفته ای که بیایی...ولی هنوز

این جمعه ها بدون تو تکرارمی شود

آقا بیا قسم به خدا می دهم تو را

این جمعه...کاش...فرصت دیدارمی شود؟

سروده مهدی صفی یاری




تاریخ : جمعه 90/3/6 | 7:4 صبح | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر

دلم شور می زد مبادا نیایی

 

دلم شور می زد مبادا نیایی

مگر شب سحر می شود تا نیایی

مگر می شود من در آتش بسوزم

تو اما برای تماشا نیایی

تو افتاده تر هستی از این که یک شب

به میقات این بی سر و پا نیایی

دروغ است! این بر نمی آید از تو

بیایی و تا کلبه ما نیایی

بگو خواهی آمد که امکان ندارد

بگویی که می آیم، اما نیایی

گذشته است هر چند امروز و امشب

دلیلی ندارد که فردا نیایی

چه خوب آمدی ای بهار صداقت

دلم شور می زد مبادا نیایی

زین العابدین آذر ارجمند




تاریخ : جمعه 90/3/6 | 7:2 صبح | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر

تمام قصه از اینجا شروع شد

 


تمام قصه از اینجا شروع شد

ازآن شبها که رویا;آرزو شد

همان رویای نزدیک سحر گاه

همان لبخندهای گاه و بیگاه

همان لبخندِ پشت قابِ تصویر

همان بارانِ عشق و دست تقدیر

تو یادت هست;عصر آشنایی؟

همان پیوند ِ شیرین ِ خدایی؟

دلت را با دلم همراه کردی

مرا از عاشقی آگاه کردی

دلم لرزید و عاشق گشت ناگاه

به تضمین نگاه هشتمین ماه!

صدایت را به گوش ِ جان خریدم

دگر چیزی به جز مِهرَت ندیدم

نگاهت تکیه گاهم گشت آندم

دو دستانت پناهم شد دمادم

حضورت شد پناه اشکهایم

هوایت شد امید لحظه هایم

از آن روزی که قلبم را سپردم

دمی تردید بر عشقت نبُردم!

ولی امروز قلبم پُر زِ آه است

نگاهم کن;نگاهم بی پناه است!!

پناهت را نگیر از اشکهایم

امیدم را نگیر از لحظه هایم

تمام دلخوشی هایم فدایت

مرا خالی نکن از لحظه هایت...



فرناز نورائی




تاریخ : پنج شنبه 90/3/5 | 8:29 عصر | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر

خجل ز روی توام...

خجل ز روی توام...

   



"به نام حضرت دوست"

خجل ز روی توام که کور و کر شده ام

که با گذشت زمان از تو دورتر شده ام

امید وصل تو ما را به زندگی وا داشت

اگرچه غافلم و از تو بی خبر شده ام

زمانه عمر مرا گرفت و خوارم کرد

ز همنشینی او من هم حیله گر شده ام

هوای نفس مرا کشاند تا جایی...

که خود فروختم و آدمی دگر شده ام

چه سالها که هدر رفت و من نفهمیدم

در آتش گنه خویش شعله ور شده ام

گناه های من از حد گذشت و حالا من

از این همه گنه امروز خیره سر شده ام

دم از تو می زدم و انتظار اما خود...

به نام منتظر از راه دین به در شده ام

غروب جمعه شد و هنوز در خوابم

چگونه مدعی ام من که منتظر شده ام

مرا ببخش که با این همه گناه و خطا

برای دیدنت آماده ی سفر شده ام...

زهرا حبیبی




تاریخ : پنج شنبه 90/3/5 | 8:17 عصر | نویسنده : علی خداوردی طاقانکی | نظر

  • paper | پرشین تم | خرید بک لینک