وقتی شبیه فاطمه لبخند می زنی
بر چینی شکسته ی دل، بند می زنی
من غرق خوابم و...تو برای ظهور خویش
هر صبح جمعه ، رو به خداوند می زنی
کی پرچم مقدس دارالخلافه را
بر قله ی رفیع دماوند می زنی!؟
در دولت کریم شما حرف فقر نیست
آقا تو حرف های خوشایند می زنی
بعد از زیارت نجف و طوس و کربلا
حتماً سری به فکه و اروند می زنی
با اشک دیده ، آب به قبر مطهر ِ
آنان که کشتگان فراقند می زنی
وحید قاسمی
شاید او آمده و بار دگر برگشته
وای بر حال من و تو که اگر بر گشته
نصف یک روز در این شهر اقامت کرده
سر شب آمده و وقت سحر برگشته
زانوی غم به بغل داشته در ندبه خویش
گریه کرده است و با دیده تر برگشته
چقدر خون دل از دست من و تو خورده است
با دو پیمانه از این خون جگر برگشته
از چه معلوم که این وقت که ما منتظریم
چقدر آمده اینجا چقدر برگشته
شاید این مرد به کرات سفر کرده و باز
طبق تشخیص خود او ز سفر برگشته
آه ای مرد ، جهان منتظر مقدم توست
باز برگرد که امروز خطر برگشته
نادر حسینی
دلا تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد
به روز مرگ، شعرت، سوره ی یاسین نخواهد شد
فریبت می دهند این فصل ها، تقویم ها، گل ها
از اسفند شما پیداست، فروردین نخواهد شد
مگر در جستجوی ربّنای تازه ای باشیم
وگر نه صد دعا زین دست، یک نفرین نخواهد شد
مترسانیدمان از مرگ، ما پیغمبر مرگیم
خدا با ما که دلتنگیم، سر سنگین نخواهد شد
به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد
علیرضا قزوه
برای همچو شمایی نوشتن آسان نیست
نه اینکه کار دلم نیست، نه فقط آن نیست
در آن مقام که حق وصف شانتان فرمود
مجال عرضه اندام بهر انسان نیست
اگر که دست به دامانتان نهادم هم
خداست شاهد من بهر غصه نان نیست
بهشت بی علویون جهنمی تلخ است
قفس به عشق شما جنت است، زندان نیست
شماست گفته تان عین گفته قرآن
وگرنه آنکه سر نیزه هاست قرآن نیست
ولایت است و امامت تمام هستی دین
که همچو پیکره ای ناتوان و بی جان نیست
شما که واسطه فیض حق تعالی اید
به جز رضایتتان هیچ شرط غفران نیست
امید آخر زهرا بیا که دورانی
به تلخ کامی این نسل و عصر و دوران نیست
مباد روز سیاهی که جدتان گوید
که آنچه از قلمش می تراود از جان نیست....
سیده فاطمه نوری
دلهای ما لب تشنهی باران نورت
چشم انتظار صبح زیبای ظهورت
می باری عطر روشنای صبح دم را
بر جاده های شب زده وقت عبورت
ما را ببر با خود به دیدار خداوند
از سمت سهله جمکران، از کوه طورت
آقا اگر هم قلب ما از جنس سنگ است
شاید شود نیمه شبی سنگ صبورت
هر روز بین کوچه های فاطمیه
لبریز ماتم می شود چشم غیورت
صاحب عزا با واهمه می خوانم امشب
مرثیه های مادرت را در حضورت
حس می کنی آن التهاب شعله ها را
لحظه به لحظه ، مو به مو ، صورت به صورت
هر روز قبر بی نشانی ندبه دارد
چشم انتظار صبح زیبای ظهورت
یوسف رحیمی
.: Weblog Themes By Pichak :.