بسم الله الرحمن الرحیم
دیدار یار
عشق نگار.سر سویدای جان ماست
ما خاکسار کوی تو.تا درتوان ماست
با خلدیان بگو که شما و قصور خویش
آرام ما به سایه سرو روان ماست
فردوس و هرچه هست درآن.قسمت رقیب
رنج وغمی که میرسد از او.ازآن ماست
با مدعی بگو که تو و"جنت النعیم"
دیدار یار حاصل سر نهان ماست
ساغر بیارو باده بریز و کرشمه کن
کاین غمزده روح پرور جان و روان ماست
این باهشان وعلم فروشان وصوفیان
می نشنوند آنچه که ورد زبان ماست
امام خمینی (ره )
غزل عرفانی از دیوان امام
دریا و سراب
مارا رهاکنید در این رنج بی حساب
باقلب پاره پاره و با سینه ای کباب
عمری گذشت درغم هجران و روی دوست
مرغم بروی آتش.وماهی برون آب
حالی.نشدنصیبم ازاین رنج زندگی
پیری رسید غرق بطالت. پس از شباب
از درس و بحث مدرسه ام حاصلی نشد
کی میتوان رسید به دریا از این سراب؟
هرچه فراگرفتم و هرچه ورق زدم
چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب
هان ای عزیز فصل جوانی بهوش باش
درپیری ازتو هیچ نیایدبه غیر خواب
این جاهلان که دعوی ارشاد میکنند
در خرقه شان به غیر"منم"تحفه ای میاب
ما عیب و نقص خویش و کمال و جمال غیر
پنهان نموده ایم .چوپیری پس خضاب
دم درنیار و دفتر بیهوده پاره کن
تاکی کلام بیهده گفتار ناصواب
الهى مرا محرم راز کن / در معرفت بر دلم باز کن
دلى ده که باشد شناساى تو / زبانى که بستاید آلاى تو
چو با من در اول کرم کرده اى / به فضل خودم محترم کرده اى
در آخر همان کن که کردى نخست /
که در هر دو حالت امیدم به توست
چو لطفت مرا رایگان آفرید/خردمندیم داد و جان آفرید
هم آخر به لطف خودم دستگیر / به فضلت مرا رایگان درپذیر
چو دانى که بى زاد و بى توشه ام/هم از خرمن خویش ده خوشه ام
مبر آبم اى آبرویم به تو / امید من و آرزویم به تو
به روى من از کرده ناپسند / درى را که هرگز نبستى مبند
ز رحمت به رویم ز پیشم مران / به قهر از در لطفِ خویشم مران
که برگیردم گر توام بفکنى / که بپذیردم گر توام رد کنى؟
اگر لطف تو برنگیرد مرا / کرا زهره کاندر پذیرد مرا
مخوف است راهم دلیلى فرست / گذر آتش آمد خلیلى فرست
اگر دوزخ این ناسزا را جزاست / تو آن کن که از رحمت تو سزاست
من ار بى رهم از لئیمى خویش / تو مگذار راه کریمىّ خویش
خط عفو درکش خطاى مرا / ببخش از کرم کرده هاى مرا
مدر پرده من که بى پرده ام / به رویم میار آن چه من کرده ام
به آب کرم دفترم را بشوى / مریز این سیه نامه را آبرو
اگر من گنهکارم اى کردگار / تو آمرزگارى و پروردگار
سراپاى من گرچه آلایش است / امیدم ز عفو تو، بخشایش است
بسینه کوهی از آتش فشانها ز داغ عشق تو دارد نشانها دلم خونین شده زین بی نشانها نماند در خاطرم نام و نشانها که بیزارم از این دامن کشانها روم با عشق تو تا کهکشانها |
|
دلی دارم ز غم تا کهکشنها دلم چون آسمان پـُــر ستاره ندارم همد مـی جــز خاطر تو نشان عشق تو دارم بسینه سری جز تو ندا رم بهربا لین |
نگفته شاعری جز من چنین شعر
چو دارم من حکیم از غم نشا نها
صورت بیتا
گفتم آیا بکشم قامت رعنای ترا نقش بر پرده کنم صورت زیبای ترا
همه در حیرت آنم ز چه استاد ازل داده تاب اینهمه آن زلف چلیپای ترا
رنگ سرخ برلب توجلوه یاقوت نیافت با چه رنگی بکشم نرگس شهلای ترا
آن همه حسن و وجاهت که خدا داده بتو کلک انسان نکشد صورت بیتای ترا
طاق ابروی ترا هیچ مهندس نشناخت تا که تصویر کند حسن صنم سای ترا
رنگ رخسارتو برلوح دلم نقش نشست نقش پرده نتوان کرد قد و بالای ترا
دل بیمار حکیمی شده شیدای رخت
چه کند با دل خون اتش سودای ترا
.: Weblog Themes By Pichak :.